X
تبلیغات
فقط برای حسینم ........

فقط برای حسینم ........

دلنوشته هام برای عشقم بهترین کسم و همه زندگیم حسینم

من یه چند وقتی نیستم مواظب خودتون باشین برام دعا کنید

بعد کنکور میام پیشتون دوستون دارم بوس بای


یکم تغییر دادم که وقتی میاین تو وبم خسته کننده نباشه عاشق این شعرم

چون محسن یاحقی میخونه شاید بگین تو وب دوتا عاشقو این آهنگ اما اصلا به عشق و اینا نیگاه نکردم فقط خوشم اومد ازش گذاشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 15:48  توسط ashegh hossin   | 

خداحافظی (آپ آخر)

سلام دوست جونیام خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شنیدین میگن هرکسی رفتنیه و دیر وزود باید ازیه جایی بری؟؟؟؟؟؟؟؟

ماهم داریم میریم و میخوایم این وبو جمع کنیم نه این که فک کنید مشکلی پیش اومده ها نه

فقط حسین دوست نداره که خاطراتمونو بنویسم دوست نداره دیگه چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اومدم ازتون خدا حافظی کنم بهتون سر میزنم البته اگه بشه اما امروز یا فردا این وب حذف میشه ممنون از دوستایی که این چند وقته مارو همراهی کردن همتونو دوست دارم

اما چه کنم که من عاشق حسینمو هر کاری که میگه انجام بدم دوست دارم انجام بدم دیگه رفتنیم بای

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1390ساعت 12:6  توسط ashegh hossin   | 

روز عیدو دیدن آقام ..........

سلام خوبین دوستای من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آقایی سلام خوبی؟؟؟؟؟

بچه ها نیدونم چرا دستم به تایپیدن نمیاد میخوام واستون داستان روز عیدو بگم که آقامو دیدم 

روز عید فطر بود ما خیلی مهمون قرار بود بیاد خونمون یعنی تمام اقوام اومدن خونمون عیددیدنی

دیگه هیچی پاشدم صبح ساعت ۸صبح به آقایی اس دادم خوابی؟؟؟

اس داد: نه دیگه همین جور اس دادم بهش قرار بود اون روز آقامم بیاد خونمون فداش بشم

شروع کردم به آماده شدن خودمو آرایش کردمو لباسامو پوشیدم

رفتم خونه مادر بزرگم عید دیدنی چون بزرگن باید میرفتم البته من واسه نی نی کوچولوی عمم بیشتر رفتم

رفتمو گرفتمش بغلمو با عمه هامم روبوسی و اینا کردم با هرکسم رو بوسی میکردم بهشون میگفتم یواش ارایشم پاک نشه خراب نشه

بعد برگشتم خونه خودمون دیگه مهمونا اومدن خونمون شلوغ شد دیدم

حسین اومده مامی رو صدا میکنه بهش میگه اومدم کمک آخه بابام بهش گفته بود

حسینمم دستش به کارای خونه میره یعنی مامانش یه جوری بزرگش کرده که بلد باشه

هیچی دیگه تو آشپزخونه بودم حسین هی میمومد وهی میرفت

میگفت چای بریز منم چای میریختم میدادم دستش هیچی دیگه یه ۳ ساعتی شایدم بیشتر حسین و دیدم

اما نتونستم ببوسمشو برم تو بغلش

 وای یه بار تو آشپزخونه تنها بودم داشتم ظرفارو میشستم

 حسین ظرفارو جمع کرده بود از تو پذیرایی آورد تو آشپزخونه

دید من تنهام شروع کرد یواش به حرف زدن

یهو خالم اومد گفت آقا حسین چیزی لازم داری؟؟؟؟؟؟؟

حسین گفت :نه

 وقتی رفت بیرون خالم گفت:چی میگفت حسین

 گفتم: هیچی ظرفارو جمع کرده بود آورده بود

داشتم سکته میکردم بخدا

راستی حسینم واسم یه انگشتر قشنگ خریده خیلی دوسش دارم بیشتر اوقات دستمه

دوست دارم عشقم تو همه ی دنیای منی فدات بشم من

راستی بچه ها حوصله شکلک گذاشتن ندارم ببخشید

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 19:43  توسط ashegh hossin   | 

سلام نمیدنم باید چی بگم

فقط خیلی بهم ریخته ام ان شاالله اون نفری که باعث شد یکی بهم شک کنه تیکه تیکه بشه (مخاطب بسیار خاص تویی که یه بار اسمت من بود یه بار . )ان شاالله خدا بهت نشون بده عوضی بیشعور 

بچه ها واسم دعا کنید از ظهر که یکی از بچه ها بهم شک کرده دارم اشک میریزمو باخدا درد دل میکنم

آخه نامردیه شما که منو میشناسین بگین من بی گناهم

تورو خدا کمکم کنینین خداجونم کمکم کن

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 12:8  توسط ashegh hossin   | 

سلام گلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 4:49  توسط ashegh hossin   | 

سلام عاشقا

سلام بچه ها خوبین ولی من اصلا خوب نیستم چون دو روزه که با عشقم نحرفیدم

البته دو روز نه و دو سال خیلی دلم برا قلبم تنگ شده کاش الان کنارم بود و تو بغلم میکردمش و غرق بوسش میکردم وای که چغد سخته دوری و نحرفیدن با عزیز ترین کست شاید بگید خوب چرا نمیحرفی باهاش اما به دلایلی که نمیشه گفت

من خیلی قلبمو دوست دارم و این دوست داشتن و عشقمون روز به روز داره بیشتر میشه من از خدا جون میخوام که زودتر به هم برسیمفقط هر چه زودتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 4:45  توسط ashegh hossin   | 

سلام این پست یکم خصوصیه فقط به دوستای صمیمیم میدم رمزو پس هرکی خواست بگه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1390ساعت 13:13  توسط ashegh hossin   | 

دیدن دوباره حسینم

سلام خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟سلام همسری من خوفی تو فدات بشم؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه ها من از اون روز که رفتم خونشون دوبار دیگه عشقمو دیدم اما نیدونم چرا دستم به تایپ نمیاد

دوروز بعد اینکه خونشون بودیم مامی واسه افطار دعوتشون کرد خونمون

 اون شبم خیلی خوش گذشت بهمون

 ساعتای ۶ بود که اومدن تا ساعت ۱۱ خونمون بودن

 خیلی خوش گذشت البته من یکم از دست مامی وبابی حسین ناراحت شدم درسته که شوخی میکردن اما نیدونم چرا من به دل گرفتم ازشون

وقتی داشتم سفره رو مینداختم یهو آیفون خونه زده شد قلبم رو ۱۲۰ میزد آخه میخواستم آقاموببینم وهنوزم لباس عوض نکرده بودم

 این دفعه حاضر شدنم طولی نکشید آخه آقاییم بهم گفته آرایش نکنم میگه تو بدون آرایش قشنگی احتیاجی به آرایش نیست لباس عوض کرد رفتم بیرون

تو سالن هیچ کس نبود داشتم میرفتم سمت آشپزخونه دیدم آقایی سرشو از تو اشپز خونه در آورده داره منو میبیه ومیخنده منم خندم گرفت اما خودموکنترل کردم

 الهی فداش بشم کمک کرد بقیه سفره رو آماده کردم وبعد افطارم نشسته بودیم فیلم میدیدمو میحرفیدیو واز این جور چیزا خیلی خوش گذشت

اما ما عاشقا همیشه نگرانیم نگران این که باز جدایی داره نزدیک میشه بالاخره بعد فیلم سقوط یک فرشته رفتن منم باز دلم گرفت که از آقایی دور شد

دوس جونیا کمکم کنین آقایی خیلی بهونه گیری میکنه واسه اینکه از هم دوریم بگین چیکار کنم که آروم بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 14:41  توسط ashegh hossin   | 

سلام خوبین بروبچ؟؟؟؟؟؟؟؟چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟سلام اقایی خودم خوفی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام خیلی خوشحالم خیلی آخه دیروز یه ۶ساعتی آقامودیدم یعنی خونشون بود البته با خانواده (هاهاهافکربد کرده بودی زدم تو برجکت)

خودتون میدونین که من هرروز تاساعت ۱۲میخوابم آخه روزاطولانیه و واسه روزه سخته همشو بیدارباشی آدم

مامای اومد تو اتاق گفت پاشو نمازتو بخون حاضرشو که بریم خونه.....منم خوشحال به حسینم پیام دادم خوابی؟؟؟؟؟؟؟

دیدم جواب داد که من باهات قهرم (آخه من به خودم یه چیزایی گفته بودم که آقایی ناراحت شده بود )

بعد منم بهش اس دادم گفتم خوب شد گفتی آخه میخواستم بیام خونتون حالا که تو قهری نمیام دیدم

 زودی زنگ زد منم رد دادم نوشتم نه دیگه آدم با کسی که قهره که نمیحرفه (الهی فدای آقام بشم)

 گفت تورو خدا بردار جالبه ها اون قهربود من ناز میکردم بالاخره برداشتم گوشی رو یکم باهم حرفیدیم بعدخداحافظی کردیم تاوقتی که بریم خونشون

دیگه پاشدم نماز خوندمو حاضر شدیم رفتیم خونشون بامامی وباباش دست دادمو سلام احوال پرسیو دنبال آقایی میگشم نبود که یهودیدم از طبقه پایین اومد فداش بشم باهاش سلام کردمو نشستیم دور هم حرف میزدیم

مامی عشقم زنگید به باباییم که واسه افطار بیاین خونه ما بابامم قبول کرد و منم خوشحال شدم آخه خیلی وقت بود همو ندیده بودیم مگه نه حسینم؟

قرار شد که کمک کنیم واسه غذا درست کردن من که نشسته بودم جلوی آقاییم فقط دستور میدادم فداش بشم کفرش زده بود بالا آخه من هیچ کار نمیکردم فقط نظارت میکردم ودست به سیاه وسفید نمیزدم

وقتایی که خیلی دلم حوس میکرد که آقامو ببوسم چون نمیتونستم داداش کوچولوشو میبوسیدم اونم که چقد شیطون واسه آدم ناز میاره بیا و ببین باز خوبه آقایی من ناز نمیاره واسم

وایستاده کنار حسین بهش میگم کی لوسه میگه تو منو حسین خندمون گرفته بود حسابی خودمونو کنترل کردیم (آخه من همیشه به حسین میگم لوس)

آقاییم کلی کمک کرد تو درست کردن غذا دستشم درد نکنه فداش بشم

راستی دیروز از مادر شوهرمم یه چیزی یاد گرفتم میگه آدم باید زرنگ باشه شماهم زرنگ باشین تا شوهرتون بهتون نگفت خانومی ویه جان وجیگری نگفت جوابشو ندین ماهم میخوایم همین کارو کنیم آخه مامی خودت گفته به منچه

به امید روزی که بهم برسیمو نخواد به جای شوهرم برادرشوهرموببوسم

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1390ساعت 18:20  توسط ashegh hossin   | 

شک مامی برطرف شد....

سلام خوبین دوست جونیام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نیدونم چرا دستم به تایپیدن نمیاد اومدم بگم که مامی بعد اون قضیه پنجره دیگه هیچی بهم نگفت (فداش شم)بخیر گذشت

بعدش شب آقاییم اومد خونمون

 خیلی خودمونو عادی گرفتیم پیش مامان که انگار واقعا حسین نبوده پشت پنجره

بعد تامامی رفت که حاضر بشه آخه میخواست با آقایی من بره گلدونای خونه خالمو آب بدن آخه خالم رفته بود مسافرت

بعد ش من وآقایی تو سالن تنها موندیم البته آجیمم بود اما اون همه چی رو میدونه الهی فدای آقام بشم من اصلا به قیافش نیخوره که ۲۱سالش باشه میخوره ۱۸سالش باشه فداش بشم

بچه ها اون میخندید من میخندیدم جاتون خالی بودین میدیدین آقایی چطور چشاش برق میزنه فداش شم

رفتن بامامی ودیگه هیچی دیگه آقاییمو دیدم فداش شم الهی

 بچه ها چیکار کنم فک میکنم قیافه من بزرگ میزنه اون کوچیک افسر دگی گرفتم بخدا خدا بخیر کنه ان شاالله اینجوری که من فک میکنم نباشه

دلم خیلی واسه آقام تنگیده دعا کنید مامی همین روزا افطاری بده و دعوتشون کنه بیاد ببینمش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 14:18  توسط ashegh hossin   |